ArToOSH

 
 
 
 

خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

 

 

 

 

 

شب سیاه تنهایی قلبم

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر می آورم ...

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و دلتنگی ...

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم را 

وادار به اشک ریختن کردند...

اشکهایی که تمامی نداشتند ... 

یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود...

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد...

هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود ...

یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود...

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم...

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب سیاه تنهایی قلبم هست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 19:58  توسط علی  | 

 

 

 

اینجا نشسته ام بر لبهء پرتگاه

مرگ را احساس می کنم

تمام خاطره ها را یک به یک از یاد می گذرانم

نه جراتی برای پریدن دارم

و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه

نمی دانم چه خواهد شد

بودنم را که کسی یاد نکرد

شاید این بار رفتنم را همگی یاد کنند

 

 

 

اگه گفته بشه که دو راه داری

زنده موندن و زندگی کردن

زندگی در تنهایی غربت و غم

زندگی و نفسه های سخت

تلخی ها و ناجوانمردی ها

زندگی با روزگار بی وفا

و راه دیگر

مردن

پایانی بر تمام آرزوهای دست نیافتنی

پایانی بر درد و رنج و غم

فرار از بی وفایان

فرار از دست روزگار

رهایی از سیاهی و تاریکی ها

فرار از تنهایی 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:57  توسط علی  | 

برد پیت
نام اصلی:ویلیام بردلی پیت
تاریخ تولد :۱۸ دسامبر ۱۹۶۳
محل تولد :شاونه ، اوکلاهاما ، آمریکا
وزن :۷۲ کیلوگرم
قد :۱۸۳سانتیمتر


با نام ویلیام بردلی پیت متولد ۱۸ دسامبر ۱۹۶۳ در شاونه ،اوکلاهاما ،آمریکا. برادپیت بزرگ ترین فرزند بین ۳ فرزند است. اودر ۱۸ دسامبرسال ۱۹۶۳ میلادی درOklahoma به دنیا آمد. مادر او مشاور مدرسه وپدرش مدیر کارخانه ماشین سازی بود. او به همراه خانواده اش به شهرSpringfield/ missouri می رود ودراین شهر ۲ نفر به خانواده آنها اضافه میشود. Douy برادروjulie خواهراو درآنجا بدنیا آمدند.
ازسال ۱۹۷۸-۸۲ او به دبیرستان kickapoo رفت. ا وبه بازیهای تنیس وبسکتبال علاقه زیادی داشت ودرهمه مسابقات جایزه اول را می گرفت برادپیت یک شاگرد نمونه در دبیرستان بود و درهمه درسهایش چه خواندنی وچه ورزش نمرات بالا می گرفت. همیشه دوستانش اورا پسر خوش تیپ خطاب می کردند. ازسال ۱۹۸۲- ۱۹۸۶ به دانشگاه university of Missouri رفت. رشته او خبر نگاری بود ودرزمینه تبلیغات نیز فعالیت می کرد. زمانی که دردانشگاه درس می خواند یک تقویم با عکسهای خودش طراحی وچاپ کرد ووقتیکه دید مردم علاقه زیادی به او نشان دادند دانشگاه رادرسال ۱۹۸۶ رها کرد وبا ماشین خودش به کالیفرنیا رفت.
سال ۱۹۸۶ وقتی که وارد هالیوود شد فقط ۳۲۵ دلار درجیبش داشت. اولین شغل او کاردریک ساندویچ فروشی بود که باید لباس مرغ می پوشید وبیرون رستوران تبلیغات پخش می کرد. درکنار این کارش کار دیگری هم داشت، او راننده لیموزین بود وازجمله کارهای دیگری که انجام می داد خدمتکاررستوران ومعلم شنا بود. اوپولی که ازاین کارها بدست می آورد خرج کلاسهای هنر پیشگی خود می کرد. او کم کم ازکلاسهای پایین، خود را به کلاسهای بالا وازفیلم های کوچک خود را به فیلم های بزرگ رساند.

آموزش بازیگری را نزد روی لندن دیده است.

درسال ۱۹۹۱ درفیلم Thelma & louise نقش کوچکی به مدت ۱۴ دقیقه بازی کرد خیلی مورد توجه مردم وتهیه کنندگان قرارگرفت. بخاطر همین فیلم ازاو درخواست بازی درفیلم دیگر کردند. براد پیت با هفت چهره در نقش های اصلی ،که چهار تای آنها فیلم جنجالی بود،طی چهار سال ۹۲ تا ۹۵ خود را به یک فوق ستاره تبدیل کرد. او پا در جای جیمز دین و دیگر مردان شورشی قیافه می گذارد. اگر دین و مارلون براندو مملو از اضطراب بشری اند، پرسونای استیو مک کوئین و پل نیومن تهی تر به نظر می رسد . تصویر رابرت ردفورد هنوز تهی ظاهر می شود. شخصیتهای پیت هم هم نوعا اصل تهی بودن را می پذیرند ولی اجازه ورود به مسیر دوران خوش آنها را ندارند. در میان کارهای تلویزیونی ،پیت نقش خود را شناسایی کرد :آشفته ولی جذاب بر روی هر دو جنبه آن کار کرد تا اندازه نقش هایش به سرعت رشد کرد.در هر اجرای کلیدی پیش از رسیدن به اوج هنرپیشگی او وقتش میان ایفای نقش پسرهای خوبی که تلاش می کند تا دنیا را رشد دهند (مثل روزهای افتخار و Acroos The Tracks ) و پسرهای بدی که تلاش می کند تا انتقام بگیرند (شاه جاده و بسیار جوان برای مردن ) تقسیم می کند در تلما و لوئیز شخصیت دی جی که درهای اوج هنرپیشگی را برای پیت گشود متعلق به گروه دوم است. ولی قالب دوران حرفه اش در مقام بازیگر نقش اول نشان می دهد که در دهه ۱۹۹۰ خطوط جدا کننده عادی مرد جوان مبارز ،شورشی،جنایتکار ،روانی و قربانی به سختی آشکار می شوند . نه تنها پیت هر چهار نقش را در لحظات متفاوتی بازی می کند،او معمولا عوامل را در یک جا با یکدیگر ترکیب می کند. پیت با موفقیت فیلم های پر هزینه و موفق به لحاظ فروش چون تلما و لوئیز ،رودی از میانش می گذرد، مصاحبه با خون آشام در کنار تام کروز و با افسانه های پاییزی به راهش ادامه می دهد. شخصیت او در جریان مخالف با ویژه گی های حذف شده حرکت می کند ،فردی مخالف باورهای مردم و متوجه خانواده،آزرده ولی ویرانگر ،متزلزل ولی شجاع . انتخاب پروژه های پیت پرسونای کلی اش را از میان خطوط مشابه شکل داده است. برای هر شخصیت اصلی دو گانه دو نقش دوم آرام جستن و خشن و جود دارد. درسال ۱۹۹۵ درفیلم seven بازی کرد ..فیلم بسیار مورد توجه منتقدان و تماشاگران سینما قرار گرفت تا آنجا که از این فیلم به عنوان یکی از شاهکارهای دهه ۹۰ نامبرده میشود.. بازی براد پیت و مورگان فریمن در این فیلم خیره کننده بود. این فیلم اولین همکاری بارد پیت با دیوید فینچر کارگردان صاحب سبک و بنام هالیوود بود. در این فیلم برد پیت با Gwyneth paltrow هم بازی بود که این دو بعد ازپایان فیلم بمدت ۲ سال با هم دوست بودند ولی درسال ۹۷ این رابطه را به پایان رساندند. شخصیتهای دومی که ایفای آن برای نخستین نامزدی اسکار را به همراه آورد جفری گویینز در دوازده میمون بود. این نقش پیت را به صورت مرد جوان عصبانی نسلش در بر می گیرد. پیت با ایفای چندین نقش اصلی غیر عادی نشان داد که به هنر و تجارت به یک انداره علاقه دارد.

براد پیت آشکارا نقطه انفجار طرز فکرهای اجتماعی ،مغایرت ها مردانگی شده است. وفاداری گسترده او به هنرش نشان داده است که تا مدتهای زیادی بر روی پرده سینما مرکز چنین مغایرتهایی خواهد بود.

درسال ۱۹۹۸ Jennifer Aniston با اوآشنا شد ودرسال ۲۰۰۰ ۲۱ July باهم ازدواج کردند..
درسال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ توسط روزنامه peopl به اولقب زیباترین مرد روی زمین داده شد.
- درسال ۱۹۹۷ اوفیلمی بنام seven years in Tibet بازی کرد که کشور چین خیلی ازکار او خوشش نیامده بود، چون درفیلم ازکشور چین بدگفته بودند و به خاطر همین اجازه ورود او را به چین نمی دادند.
- درسال ۱۹۹۹ به اوپیشنهاد بازی درفیلم the Matrix داده شد ولی اوقبول نکرد.
- او ازکلاس ششم شروع به کشیدن سیگار کرد. پیتزا غذای مورد علاقه اوست ازعنکبوت وکوسه نیز خیلی می ترسد.
- درسال ۱۹۹۹ یکی ازطرفداران خوب ومحکم brad دختری ۱۹ ساله بود که دزدکی وارد خانه اوشده ولباسهای اورا به تن خود کرد و۱۰ ساعت درمنزل او بود تا پلیس باخبر شده واورا دستگیر کرد. برادپیت فیلم پرطرفداری بنام TROY را درسال ۲۰۰۴ بازی کرد ولی برای اسکار ۲۰۰۵ به عنوان یکی از نامزدهای بدترین هنرپیشه درهمین فیلم انتخاب شد.

Brad Pitt


و اما همتون دیگه ماجرای براد پیت و آنجلینا جولی رو می دونید..چون نمی خوام تکراری مطلب بزارم واسه همین از پرداختن به این موضوع صرف نظر می کنم… ولی لازم دیدم یه تو ضیح کوتاهی هم درباره فیلم آقا و خانم اسمیت بدم که این فیلم باعث ازدواج این دو نفر شد..
کارگردان: دوگ لیمن —– همان کارگردان فیلم معروف هویت برن.
تهیه کننده: آکیوا گلدزمن
نویسنده: سیمون کینبرگ
موسیقی: جان پاول
بازیگران:
براد پیت (جان اسمیت)
آنجلینا جولی (جین اسمیت)
آدام برادی (بنجامین دانز)
کری واشنگتن (ادی)
عرضه کننده: فاکس قرن بیستم (۲۰th Century Fox)
تاریخ عرضه: ۱۰ ژوئن ۲۰۰۵
زمان: ۱۲۰ دقیقه
زبان: انگلیسی
هزینه: ۱۱۰ میلیون دلار
جان و جین اسمیت برای رد گم کردن و برای این که به عنوان مظنون در یک بمب گذاری در بوگوتای کلمبیا دستگیر نشوند به شکل مصلحتی با هم ازدواج می‌کنند و بعد تصمیم می‌گیرند با هم زندگی کنند اما رابطه آنها به زودی به سردی می‌گراید.آنها در جلسات مشاوره خانواده شرکت می‌کنند اما نمی‌توانند دلیل مشکلاتشان را کشف کنند در ادامه ما متوجه می‌شویم که جان و جین دو قاتل حرفه‌ای هستند و در استفاده از انواع اسلحه ها متبحرند. سازمانهایی که هرکدام از آن دو را استخدام کرده‌اند رقیب و دشمن همدیگر هستند و جان و جین نیز از حرفه یکدیگر خبر ندارند. آنها به طور جداگانه مامور می‌شوند تا یک شاهد را که شدیدا مورد محافظت است به قتل برسانند. آن دو هم زمان و بی خبر از یکدیگر دست به عملیات می‌زنند و در نتیجه نقشه‌های یکدیگر را خنثی می‌کنند اما هر دو پی به هویت یکدیگر می‌برند هر کدام از آن دو فکر می‌کنند که دیگری برای سرپوش گذاشتن بر اعمال تبهکارانه خود دست به ازدواج زده است. به هر کدام از آن دو دستور داده می‌شود تا دیگری را ظرف ۴۸ ساعت نابود کند. طی یک تیراندازی سنگین آنها به طور سطحی زخمی می‌شوند و خانه شان نیز ویران می‌شود. اما علاقه آن دو به هم مانع این می‌شود که همدیگر را به قتل برسانند. صبح روز بعد آدمکش های هر دو سازمان به سراغ جان و جین اسمیت می‌آیند تا آنها را به قتل برسانند. جان و جین موفق می‌شوند شاهدی را که قبلا در صدد کشتنش بودند اسیر کنند. اما در نهایت تعجب در می‌یابند که این شاهد تنها یک طعمه بوده و مسئولان دو سازمان تبهکاری از ابتدا می‌خواستند کاری کنند که جان و جین همدیگر را بکشند سرانجام جان و جین موفق می‌شوند تا تمام تبهکاران را نابود کنند بعد از اتمام این ماجراها آنها حس تازه‌ای نسبت به یکدیگر پیدا می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:56  توسط علی  | 

به سلامتی درخت ، نه به خاطر میوش ، به خاطر سایش ، به سلامتی دیوار ، نه به خاطر بلندیش ، واسه اینکه هیچ وقت پشت آدم رو خالی نمی کنه ، به سلامتی دریا ، نه به خاطر بزرگیش ، واسه یک رنگیش ، به سلامتی سایه که هیچ وقت آدم رو تنها نمی ذاره

 

         هميشه

 

فكر می كردم اگه يه روز نباشی می ميرم ....... اما من نمردم من داغون شدم ........ خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ...... ولی واقعيت اينه كه نمی تونم فراموشت كنم . خيلی دلم می خواد خوابتو ببينم ولی از وقتی كه رفتی خواب به چشام نمياد ....... کاش اینجا بودی می دیدی که چقدر دوستت دارم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:55  توسط علی  | 

 

دوستت دارم : همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا . یعنی بی حضور توزندگی برایم بی معناست !!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:43  توسط علی  | 

زیباترین چشم ها رادارم چون تورا می بینم . زیباترین حرف ها را می زنم چون از تو می گویم و زیبا ترین قلب را دارم چون تو آن هس


مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات كاری بود ، دل من سخت شكست ...

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاك ، كه پر از یاد تو بود ...

و به این قلب یتیم

كه خیالم می گفت   تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم تیغ

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:57  توسط علی  | 

 

تو را با تیشه عشقم میان مرمر قلبم تراشیدم و از آن پس تو را همچون بت پرستیم

 

 

سلام  ، از سرد خونه مزاحم میشم !

اینجا یه قلب یخ زده هست که منتظر اس ام اس گرم شماست !

دوستت داررررررررررررررررررم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:53  توسط علی  | 

you maybe out of my sight ,but not out of my heart . you maybe out of my reach , but not out of mymind . i'm always thinking of you

shafa

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط علی  | 

  عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌
قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست ، خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهی ا‌ست‌ طولانی ، راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری ، هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست
.
قطره‌ عبور كرد و گذشت ، قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.
قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت
.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند ، قطره‌ طعم‌ دریا را چشید ، طعم‌ دریا شدن‌ را اما
...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟

خدا گفت:  هست
.
قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم ، بزرگترین‌ را ، بی‌نهایت‌ را
.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است
.
آدم‌ عاشق‌ بود ، دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد ، اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت ، آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت ، قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید ، خدا گفت : حالا تو بی‌نهایتی ، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

 

 

 

   
   
      
 

 

 

 

 از خود خانه و کاشانه ای ندارم ، اما در عمق آرزوی من این است ،

 که در دل تو خانه ای داشته باشم ، به مساحت یک قلب .
 
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن ،

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا ، دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن .
 
بخند ای عشق ای امید فردا که من خندیدنت را دوست دارم ،

 به باغ خاطرم هر روز و هر شب تو را تنهای تنها دوست دارم ،

 منم چون ماهی افتاده در شن تو را مانند دریا دوست دارم ،

 نگاهی کن به من ای عاشق دل تو را مانند رویا دوست دارم .
 

وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم ،

 وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم ،

 وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم و باز تنهاییم !

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن ،

 از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی ؟

 

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

این رود خاطرات مرا تازه می کند

یادش بخیر تلخیه آن روز صبح زود

باران گرفته بود تو با چتر آمدی

گل های سرخ بر سر راهت شکفته بود

روی سر تو رقص کنان بال می زدند

گنجشک های عاشقی ام با همه وجود

حالا تو رفته ای به فراسوی رودها

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

این رود خاطرات مرا تازه می کند

   
     
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:44  توسط علی  | 

 عاشق كسي باش كه لايق عشقت باشد نه تشنه عشقت . چون تشنه يه روز سيراب مي شه !                      

آشنایی آدما مثل ایستادن روی سیمان خیسه !!! اگه بمونی رفتنت سخت میشه اگه هم بری جای پات برای همیشه می مونه!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:2  توسط علی  |